تو را خواندم
تو را دیدم
تو را فریاد زدم
... و امروز
تو به فریاد یک دیوانه میخندی
روی دیوار معنا قدم زدن
سوی نگاهی پرگشودن
برای هیچ پرسه زدن
آری
این
دوباره ایست از تکرار ...
من از درون دل دریاچه ی بی روزن میایم
من از صدایی میایم که نیمه شب هیچ نبود
من ایمان آوردم به سکوتی که در شبانگاه فریادی بلند تر از آن نمیتوان یافت
... و اکنون در پس این صداها ، منی خفته است
خفته ...
چه نور ها ، چه عبورها که به چشم ندیدیم و به دل خندیدیم
چه یارها ، چه تکرارها که در کنج انبار مثلا دل خاک میخورد و ما ...
چه حرف ها ...
عجیبه نه ؟! ...
آره ، میتونه عجیب باشه

این صخره ها رو دیدی ؟
شدیم عین اینا ، محکم و استوار
اما فقط جلوی حرفهایی که باید بیان و ما هیچوقت نمیذاریم متولد شن
حیف
حیف که هیچ موجی نیست تا این صخره ها رو از جا بکنه
حیف ...

از شب ريشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ريختم.
بي پروا بودم : دريچه ام را به سنگ گشودم.
مغاك جنبش را زيستم.
هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد:
من ترا زيستم، شتاب دور دست!
رها كردم، تا ريزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
بيداري ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم.
و هميشه كسي از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هديه كرد.
و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت ، و كنار من خوشه راز از دستش لغزيد.
و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب.
و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام:
سايه تر شده ام
وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام.
شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود.
صبح از سفال آسمان مي تراود.
و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود.
درود بر تمامی عزیزان همراه غاصدک
دوستان من
یکسال از نخستین لبخند ما باهم گذشت
و امروز به یاد آن روز میخندیم و میگوییم " غم و اندوه و صبوری دنیا کم نیست؟ "
و اما برای امروز متنی زیبا برای قرار گرفتن در وبلاگ در نظر گرفته ام که امیدوارم حرف آن را در دل جا دهید و فریاد بکشید...
متنی از خانم سودا به نام " انتظار "
چیزی به نام جدایی وجود ندارد ... این دروغ ماست . در حقیقت عشق هست ، انتظار هست ، دلتنگی هست ... . اکنون کجایی ؟ چه میکنی ؟
خیلی وقت است که خورشید طلوع کرده ... باید بیدار شده باشی . هنگامی که گیسوانت را شانه میزدی به یاد من افتادی ، نه ؟
پس جدانشدیم ! فقط دلتنگ هستیم و منتظر ...
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار...
در تمام طول زندگانی ، انسان یا انتظار میکشد یا در انتظار میگذارد. هر دو یکی از غمگین ترین بعد زندگانی بشریت است.
ابتدا منتظر به دنیا آمدن کودکی هستند ، سپس منتظر میمانند که راه برود، حرف بزند ، بزرگ شود ...
زمان میگذرد . دیگر منتظرند که برای خود درامدی داشته باشند . به قانون ها احترام بگزارند ، همنوعان خود را دوست بدارند ، مورد خیانت واقع شود و خیانت کند...
هر انسانی در طول زندگی اش از دیگر انسانها انتظار دوستی دارد ، از معشوقش انتظار صداقت ، از کودکانش محبت و احترام و ذره ای آرامش و از زندگی ... ( صداقت )
با گذشت زمان دیگر او نیز انتظار مرگ را میکشد ...
بسیاری از آنچه به دنبالش بوده به دست نیاورده و بسیاری از آرزوهایش تحقق نیافته ، از این دنیا میرود ...
آری ! داستان زندگی ما این است ...
انتظار در عین زندگی ... منتظر در زندگی ... و مردن در انتظار زندگی !
از برای دلتنگی سخنی ندارم . او در میان شعله های آتش همچون تکه شیشه ای درخشان است . آن حقیقت وصال است و زیباترین بعد انتظار.
انسانیت با دلتنگی معنا میابد ، زندگی با انتظار زیباست.
دلتنگی طعمی پیچیده دارد ، مخصوصا دلتنگی برای تو ...
عطری دارد ، با همه گلها عوضش نمیکنم .!
درخششی دارد غیر قابل توصیف .
اگر در برابر همه ی سختی های زندگی قدرت تحمل دارم ، دلیلش دلتنگی هایم برای توست ...
اگر زهر دردناک انتظار مرا از بین نمیبرد ، دلیلش دلتنگی هایم برای توست...
اگر هنوز هم زنده ام ، اگر در دلم ذره ای امید است ، دلیلش دلتنگی هایم برای توست...
اگر اینگونه دلتنگت نبودم ، اینگونه عاشقت نمیشدم ...
تقدیم به کسی که با او خندیدم ... کسی که دلتنگی را برایم معنا کرد ، تقدیم به ... ((<p>
عاشق من خود باشید و غاصدک بمانید
چه نام پر فریادی
عاشق من خود باشید
غاصدک

باید رفت
باید پیمود ...
کوره راهی از جنون را !
زیر پاهایم
زوزه های آشنای برگ
روی دستانم
ناله های آشنای باد
آه که چه زود خزان را به چشم دیدم
شب از من میگریزد
مبادا غصه هایش را ببینم
مبادا ناله هایش به گوش خورشید برسد
من به پاییز شب ایمان آوردم
تا مرگ را با چشمانی خیس بخوانم ...
آری منم
آرزویی به وسعت شعر
به سادگی دیوانه
به سپیدی شب
مرا ببر
ببر مرا با خود ای زمان
بدانجا که روی برگهای پاییز
روی بالهای باد
روی سادگی درخت
نگاشته اند
"به صلیب سردر خانه یک شاعر بی عشق سوگند که پلک اگر فرو بندم ...
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت ... "
...
عاشق خود باشید
بدرود...
در جلوه ماه گویی هر شب چشمانت را بر اتاقم خیره میکنی ...
هر شب در هجوم تنهایی ام گویی دستان مهربانت به کمکم خواهند آمد...
دستانم را به سویت دراز مینم . لمحه ای مانده به دستانت ناپدید میشوی...
گویی هرگز این مدت اندک را نزد من نبودی . گاهی چنان دلم در سینه میتپد که گویی خواهد از
خلوتگاهم پریدن و به آسمان رفتن تا جاده های خاموش و بلند زمینی را از برای رسیدن به تو نپیماید.
و از افلاک پروردگار زودتر به جایگاه معبودش رسید ... ولی دریغ ...!
دریغ که ایندل زخم خورده حتی تاب دیدار تو را نیز ندارد...
تو ای آرزوی محال من !
زین پس مرا فریاد بزن . زیرا شاید دیگر تاب ماندنم نماند ... مرا فریاد زن زیرا شاید لحظه ای دیگر نه در
قلبت که بر فراز آن در حالی که بالهای خسته ام را بر هم میکوبم دوری گزیم . اما بی تو در این شبهای
همیشگی چگونه میتوان عاشق بود ؟ چگونه میتوان عاشق ماند ؟
پس محکم تر فریاد زن ... شاید که در خلوت تنهایی و بی کسی ام حتی پس از گذشت هزار ها سال
صدای زیبایت در زیر انبوه توده های خاک درگوشم زمزمه کند که ...
... " دوستت دارم "
مهربانم ... !
پر از شوق دیدارت قلبم را هیجان فرا میگیرد . گرچه همیشه و در همه حال نزد تو ام گویی مرا نمیبینی...
...باشد !
ای دل
ای دل مگر آرزوی فقط لحظه ای دیدارش نبود ؟
پس دیگر بی تابی را منار بگذار که به آرزویت رسیدی ... اما !
... اما او چه ؟
مرا ندید و رفتم...!
آری
آری اکنون میفهمم که چرا مرا بی وفا خواند و مشتی خاک بر پیکر تیشه خورده ام پاشید ...
... و چهره از من برگرفت !
اکنون میفهمم که چرا از آن چشمان بی روح و خشک اش قطرات اشک همچون باران بهاری
باریدن گرفت . دیگر خود نیز نمیدانم کیستم ... گویی سالهاست که خود را ندیده ام !
چه شد ؟
تمام شد
آرزو های خود را چنان خراب کردم که او را ، آبادی خود را چنان ویران کردم که او را ، زندگی خود را
چنان تباه کردم که او را ...
اما نه !
زندگی بخشیدمش به قیمت خویشتن و آزادی بخشیدمش به قیمت حبسی ابد ...
اما هیچ پشیمان نیستم ...!
نه زندگی ام و نه آزادی ام مثقالی برایم ارزشی نداشت . فقط او بود و او !
خوشش باشد ، خوشت باشد...
مرا دریاب
گرچه دگر نیستم اما هر از گاهی بر معبد جدیدم قدمی نِه تا معبود دیگرم بینی ...
یادت هست ؟
گفته بودم : " این آخر عمری به دو چیز میاندیشم، تو و خدا،این که کدامیک جای دیگری را خواهد گرفت"
و تو لبخند زده بودی ...
اکنون میبینی ؟
هیچکدام جای دیگری را نگرفته اید ...!
...Sevda
میروید تنم بر روی مرداب
مینالد دلم از سردی آب
من در نظرم جانی دوباره
دل در نظرش عشقی چو زر ، ناب
کیست که مرا یاری کند؟
برای حمایت از آزاده زنی ایرانی
امضا کنید
برای حمایت از شرافت ایرانی
امضا کنید
برای هویت . انسانیت . شرافت . عزت . و عشق
طوماری از بوی نجابت را امضا کنید
نجابتی به بلندای اعماق وجود یک زن
وجود
(( زهرا امیر ابراهیمی ))
برای امضای طومار نظری در قسمت نظرات قرار دهید.
ببر مرا
ببر مرا با خود
غروب آخرین روز من
چه سخت میگذرد
شبی که سیاه نیست
چه دیر میگریزد
ثانیه آهنین ساعت
دیگر غروب نیست
ببر مرا
ببر مرا با خود
دود سیاه آخرین سیگار من
که چه تلخ است دل کندن از صدای پک همیشه پوچ تو
هنوز روی صندلی چوبی پوسیده ام
چشم در چشم ماه نشسته ام
من به سپیدی تو ذل زده ام
اما تو چرا به سیاهی میخندی؟
حتی صدای ساعت هم مرده
پس سکوت را فهمیدم
هنوز ماه را میبینم
لعنت بر تو خورشید
که ماه را به نگاه هرزه ای فروختی
صبح شد
دیگر ماه نیست
اما من هنوز روی صندلی ام نشسته ام
هنوز خون در بدنم فریاد میزند
که هستی
دوباره روشن شد
سیگاری دیگر
و میکشم
به یاد غروبی دیگر
من زنده ام


سرگذشت من را بخود خواهد کشید
روح خود را در تنم خواهد دمید
میفشارد قلب من را زیر پا
صبر من دیگر به جان خواهد رسید
غاصدک

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
که فراموش کنم
طعم گیلاس صلاة ظهر تابستان را
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
که در آغوش کنم
همه غصه های این دنیا را
غاصدک
دیشب
خاطراتم را از زیر خروارها خاک بیرون کشیدم
و جز دفتری نیافتم
دفتری که روزی ، لحظه ای ، 26/4/1368 قلب من بود
و امروز...
سلام
خداحافظ !
کجا میروی پسر گرمای بیست و ششم تیر ماه
بیا
بیا و بنشین و بخند
به فردا
به فردا که خنده دار است
به صدای ثانیه های عمر
به بزرگی بارِ یک کودک خردسال
بیا و فریاد بزن
همه سالها و ماه ها و هفته ها و روزها و لحظه لحظه های عمرت را
که به تو چه گذشت
ای غاصدک ... !
براستی تویی ؟
تویی آن کودک بی کودکی ؟
تویی آن هنرمند کوچکی که بر ساز بی کوک دنیایش پنجه میکشید ؟
تویی ؟
بیاد داری روزهای سیاهی که خندیدی ؟
بیاد داری روزهای آموختن سیاهی را که خندیدی ؟
بیاد داری روزهای احساس سیاهی ، که باز هم خندیدی ؟
بیاد داری گذشته ات را ؟
آری بیا
بیا و بنشین و بخند
باز هم به فردا بخند
که فردای تو بیشتر از سیاهی نیست
ولی نه ...
هنوز امیدی مانده
هنوز به مرگ فاصله ها امید دارم
هنوز به خانه تکانی قلبها ، پای سفره هفت سین بی ماهی
امید دارم
ولی میخندم
باز میخندم
اما نه به سیاهی فردا ...
تقدیم به خودم ُ پسرک گرمای ۲۶ تیر ماه ...
غاصدک


و چه تلخ است عاشقی که پرسه هایش را فراموش کرده
و دیگر نیست ...
غاصدک
به روز میلادم هنوز سحر ها و شبا هنگامی مانده...
با غاصدک ها ی پر پرم روزشماری میکنم تا که برسد روزی از روزهای تیر ماه...
روزی که مانند هیچ روزی نیست
نه سرد است و نه گرم
نه زمان میشناسد و نه اهل آن...
چندی نمانده...
نمانده.

آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه...
واسه همینه که از بوق سگ ُ تا دین روز
این کله پوکو میگیرم بالا...
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخونم
تا این گلوی وامونده وا بمونه
تا که شب بشه و بچپم توی چار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش ُ عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته...
شام که نیست
خوب زحمت خوردنشم ندارم...
در عوض
چشم منو پوتینای مچاله و پیریه که رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه...
چشمارو میبندمو کلرو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه...
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور باشی از کله سحر...
یا مفت بگی و یا مفت بشنوی و...
آخر سر اینقدر سر به سرت بزارن ُ تا سر بزاری به خیابونا
هی......
دل بده تا پته دلمو واست روکنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه دکی...
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره...
مگرنه خلاصی
خلاص...
اگه این نبود حالیت میکردم
که کوه ها رو چه طوری جا به جا میکنن
استکان هارو چه جوری میسازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش...
نوش جان
من
من یاد گرفتم چه جوری شبا از رویا هام ...
یه خدا بسازم
و دعاش کنم
که عظمتتو جلا...
امشبم گذشتو ...
کسی مارو نکشت
بعدشم چشمامو میبندمو
دلو میسپارم به صدای فلوت یتی کوره
که هفتاد ساله عاشق یه دختر چهارده ساله بوره...
منم عشق سیاهمو سوت میزنم...
تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخوند...
گوش کن...
هی..........
لیلی سیاه
انقدر برام عشوه نیا...
تو کوچه ُ تو در ُ تو سر تا سر این شهر
هرجا بری همراتم
سگ و سوتک میدونه...
کشته ی عشوه هاتم... !
شادروان حسین پناهی
تا کی باید بشینمو سر به گریبون بزارم؟
تا کی باید ببینمو `بهش نگم دوست دارم؟
تا کی باید تنگ غروب آفتاب و از دور ببینم؟
با آرزوی داشتنش`روزی هزار بار بمیرم
غاصدک

!
تو با اين كه مهربوني....... منو دست کم گرفتي
منو قابل ندونستي .......راز تو به من نگفتي
شايد از دست حقيرم....... واسه تو يه كاري ساختست
گرچه اسمم به گوش تو....... حالا خيلي نا شناختست
حرف بزن اي مهربون....... منو از خودت بدون
حرف بزن اي مهربون....... منو از خودت بدون
حتی خنده هات مثل تلخي گريست....... مثل لبخند دروغ آشنايي
تو رو خوب مي شناسم از عاطفه سرشار....... تو کجا و قصه هاي بي وفايي؟
حرف بزن اي مهربون....... منو از خودت بدون
حرف بزن اي مهربون....... منو از خودت بدون
گريه ارزوني چشمات....... اگه اشکي نيست بباري
حالا خالي كن با حرفات....... هر چي كه تو سينه داري
واسه يك بار هم بزار من....... محرم راز تو باشم
بزار آخرین ترانه .......واسه آواز تو باشم
شايد از دست حقيرم....... واسه تو يه كاري ساختست
گرچه اسمم به گوش تو....... حالا خيلي نا شناختست
حرف بزن اي مهربون....... منو از خودت بدون
حرف بزن اي مهربون....... منو از خودت بدون
زنده یاد مازیار...
يه روز ميدونم بي خبر
سرزده از راه ميرسي
جون خسته از بيدار شب
با صبح فردا ميرسي
وقتي رسيدي خونه ام
باز از تو گل بارون ميشه
صاحب خونه پيش تو
نا آشنا مهمون ميشه
نا آشنا مهمون ميشه
روز تولد تو ميلاد عشق پاک
براي شکر اين روز
پيشونيم به خاک
پيشونيم به خاک
من سر سپرده هستم
تا مرز جون سپردن
با يک اشاره تو
حاضر براي مردن
حاضر براي مردن
يه روز ميدونم بي خبر
سرزده از راه ميرسي
جون خسته از بيدار شب
با صبح فردا ميرسي
وقتي رسيدي خونه ام
باز از تو گل بارون ميشه
صاحب خونه پيش تو
نا آشنا مهمون ميشه
نا آشنا مهمون ميشه
وقتي بياي
کوچه چراغون ميشه باز دوباره
بارون عشقم رو تن
خسته تو ميباره
طاق گل بنفشه من
سر راهت ميبندم
پيرهن صورتي رو
تو تن تو ميپسندم
يه روز ميدونم بي خبر
سرزده از راه ميرسي
جون خسته از بيدار شب
با صبح فردا ميرسي
وقتي رسيدي خونه ام
باز از تو گل بارون ميشه
صاحب خونه پيش تو
نا آشنا مهمون ميشه
نا آشنا مهمون ميشه